فکر می کنیم چیزی که حقیقت دارد فقط اکنون است . یعنی آنچه گذشته دیگر وجود ندارد وآینده هم هنوز وجود ندارد پس گذشته و آینده برای ما جز “هیچ” بزرگی بیش نیست . این گونه زندگی برای ما فقط لحظه ای از زمان است که در آن همه چیز فقط می توانند ساکن باشند و بقیه فقط خاطرات گذشته و آینده ی قابل تخیل است . در واقع ما خودمان را در زمان محدود کرده ایم و آن را به صورت یک خط می بینیم . علت این است که ما فکر می کنیم جهان سه بعدی ست . اگر این را بپذیریم که جهان چهار بعدی ست ان وقت تمام اجسام از قالب خود وسعت می یابند و ما به بعد چهارم می رسیم که البته درک آن بسیار سخت است . در جهان چهار بعدی چیزی به اسم گذشته ی از دست رفته و حال و آینده ی مبهم وجود ندارد بلکه همه ی این ها هم زمان در حال وقوع هستند . فکر کنید به همین وضوحی که ما الان داریم نفس می کشیم گذشته و آینده ی ما خیلی حقیقی د ارند زندگی می کنند … (ادامه دارد)

ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۱۵۹ دیدگاه »

مثل یک نقطه
زیر این درخت روزهاست منتظرم
که شاید
از شاخه اتفاقی بیفتد
نمی دانم
خدا همه ی سیب ها را برای خودش برداشته
و قانون من
هیچ وقت کشف نخواهد شد
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۴,۷۸۹ دیدگاه »
امروز
برگشتم کمی عقب
تقویم تاریخ را ورق زدم
انگار خودم و ما را ورق زدم
گذشتم از
روزها
حوادث
ورق
ورق
کمر روزها شکست از بس ورق زدم
از بس دروغ
ننگ
ریا
مرض
شستم
شد دیکتاتور و گرفت مرض ورق زدم
آدم ها
نام های بی نشان
لاله های سرخ
از لای صفحه ها خون می چکید ، همه را ورق زدم
شاید امید
روشنی
حتی نشانه ای
دستم خسته شد ، بغضم شکست ، امروز را هم ورق زدم

ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۵۹ دیدگاه »
۳۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط سیب کال

ستاره ای که دوستش دارم خیلی وقت است خاموش شده . امروز توی یک مجله ی معتبر نجوم خواندم . ولی خدا را شکر تاریکی اش هنوز چندین سال نوری با من فاصله دارد…..
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۸,۱۴۰ دیدگاه »
۲۲ شهریور ۱۳۸۸ توسط سیب کال

تا دیدم فکر کردم
کفش هات را که به شاخه ی درخت آویخته ای
نشانه ای برای من جا گذاشتی
که یعنی از این طرف
نفهمیدم
می خواستی جای پاهایت تمام شوند …
حالا من هر روز
فقط می آیم اینجا
تا گره ی یک جفت کتونی خالی را محکم کنم ..
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۴۱ دیدگاه »
۱۵ شهریور ۱۳۸۸ توسط سیب کال
.
می خواستم از قم برگردم تهران . وسط ظهر تابستان را توی قم خوب می شود فهمید . انگار سرت را کرده اند توی کوره . سشوار گرفته اند جلوی چشمهات . فکر می کنی یک تکه هویج هستی که توی قابلمه ی سوپ داری قل قل می زنی . اصلا ماشین نبود . آدم هم نبود . نگاه کردم دیدم دو نفرآن جا ایستادند . دو تا دوچرخه ی کورسی هم داشتند . یک پسر قد بلند با موهای بور . کنارش هم یک خانم با دستمال سر سیاه که نمی توانست موهای طلائیش را بپوشاند و چشم های آبی مثل دریا وقتی آرام است . خیلی خوشکل بودند . داد می زد که ایرانی نیستند . اصلا این طرفی نیستند . با خودم فکر کردم آدم چقدر باید احمق باشد که این همه راه بزند از کوه و جنگل و سبزی بیاید این جا دوچرخه سواری دور ایران آن هم توی این بیابان گرما . آمدند طرفم . توی نگاهشان می شد امید را دید . حول شدم . به خاطر اینکه انگلیسیم خوب نیست . مانده بودم اگر سوال کردند چطوری دست و پا شکسته جوابشان را بدهم . حتما می پرسیدند تهران از کدام طرف است . من هم می گفتم ” سو گو فرونت دت یو ریسیو تو تهرون مستر ” یا چیزی شبیه این . ولی پسره شروع کرد تند تند شبیه اسپانیایی ها حرف زدن . عین فیلم زورو .لامذهب یک جوری هم حرف می زد انگار هفت پشتش خارجی هستند . گیج شدم . منتظر جواب بودند . باز اگر انگلیسی بود یک سلامی می شد داد . دوباره شروع کرد حرف زدن . می خواستم یک جوری حالیشان کنم که اگر با این دوچرخه ها بخواهند بروند تهران حتما به گردنه ی حسن آباد هم نخواهند رسید . ولی نمی شد . یکی از دکه ای ها که آنجا سیگار می فروخت دوید آمد جلو . با لهجه ی غلیظ قمی گفت “چی میگی داداش؟” . او هم همه ی آن جمله ها را برایش تکرار کرد . یارو رو کرد به من گفت “حتما پنچر شدن دایی” . نگاه کردم به لاستیک هایشان دیدم نه . چهار تایی دست به کمر وایساده بودیم همدیگر را نگاه می کردیم . یک فکری به سرم زد . کاغذ در آوردم با یک خودکار دادم و با اشاره حالیش کردم که با عکس بگوید . خوشحال شد . عکس یک اتوبوس کشید و بعد اشاره کرد به چرخهایشان و بعد فلش کشید بغل اتوبوس را نشان داد . فهمیدم نه این ها عقلشان بیشتر از ما می رسد . طرف می خواهد یک اتوبوس گیر بیاورد دوچرخه هایشان را بگذارند توی جعبه بغل و خودشان بروند زیر کولر حال کنند تا خود تهران . به ساعت اشاره کردم و فهمید که باید صبر کند . با کف دست زدم به سینه ی خودم و بعد زدم به سینه ی پسره و اشاره کردم به مسیر تهران که یعنی “منم باهاتون میام ” . هر دوشان خندیدند . خیلی خوشحال شدند . خلاصه اتوبوس آمد و دوچرخه ها را جا دادیم توی جعبه بغل خودمان رفتیم بالا . می خواستند همان ردیف اول بنشینیم ولی من می دانم که راننده اتوبوس ها خیلی هاشان خانم هایی که ردیف اول هستند را تا خود ترمینال دید می زنند . حالا درست که آنها خارجی بودند ولی من که بی غیرت نیستم . از وسط تا آخر صندلی ها خالی بود . رفتیم همانجا . دریچه ی کولر را تنظیم کردم روی صورتشان . باد موهایش را برد .دو تا بطری آب معدنی هم آوردم . خیلی با من حال کردند . با مرامم . اتوبوس وایساد تا باز هم مسافر بزند . یک دفعه صدای جمعیت زیادی آمد . جیغ و داد . یک عالمه بچه ی قد و نیم قد ریختند بالا . بعضی هاشان چرک و کثیف چندتاشان هم نه .بعد صدای بامب بامب از پله ها آمد . چند تا زن و یک مرد خیلی گنده با صورت های سبزه و سیاه و چادر های عربی و لباس یکسره ی سفید . حرف های عربی از ته گلوهایشان تمام اتوبوس را برداشت . عهد آمدند ریختند ته اتوبوس . دور تا دور ما را گرفتند . خیلی هیجان زده بودند . یکی از بچه ها از سقف آویزان شد ، بقیه هم دنبالش . خلاصه ولبشویی شد . نگاه کردم به خارجی ها . انگار داشتند سیرک تماشا می کردند . همان جا که شعبده باز می خواهد با شمشیر سر یک نفر را قطع کند . ولی بالاخره پدرشان آرامشان کرد . یک پدر بود با یک عالمه بچه و زن . شاید هم خواهر مادرش بودند . همین که اتوبوس راه افتاد یکی از زن هایشان بلند و کشیده و غلیظ داد کشید ” والله العزیز الحکیم الهممممممممم صلی علی ……….” و همه مثل گروه کر با او هم نوا شدند . هر چه می شد تندی نگاه می کردم به صورت خارجی ها . بیشتر به دختره . چون بیشتر تعجب می کرد . لبخند از روی صورتشان پایین نمی آمد . بعد شاگرد شوفر آمد که کرایه ها را جمع کند . نمی دانم چرا احساس می کردم مهمان های من هستند و داشتم آماده می شدم که هر سه تاییمان را حساب کنم که پسره یک پنج هزار تومانی در آورد با انگشت اشاره کرد که دو نفر . بفیه اش را هم گرفت . من هم دادم . ولی سر عرب ها بد بساطی شد . هی می خواستند سر شماری کنند که چند نفر هستند نمی شد . بچه ها لول می خوردند توی هم . چند تا توی بوفه بودند ، چند تا زیر آبخوری ، بقیه هم معلوم نبود کجا هستند فقط صدایشان می امد . به هر مصیبتی بود تعداد مشخص شد . یازده نفر . آقای عرب یک دسته اسکناس درآورد ماند که چقدرش را بدهد . بعد شاگرد شوفر همه را از دستش گرفت بیست و دو تا شمرد بقیه اش را پس داد و رفت . یکی از زنهای آقای عرب در گوشش پچ پچی کرد و یارو عصبانی شد . دوید طرف شاگرد شوفر یک چیزهایی به عربی گفت کشید آوردش ته اتوبوس . حدس زدم که شک کرده زیادی پول داده . می خواست یارو را بزند . من رفتم بینشان را گرفتم پول ها را از دست شاگرد شوفر کشیدم . بعد هر یکی شان را که می شمردم یکی از انگشت های آقای عرب را سیخ می کردم . بعد یکی از انگشتهای خودم را هم گذاشتم وسط شد یازده تا . گفتم “صحیح؟” . کله اش را تکان داد گفت “صحیح” . بعد شروع کردم شمردن پولها . واحد خمینی – …عشر خمینی … . قانع شد . خندید یکی زد روی شانه ی من و نشست . بعد یکی از زنهایش آب خواست ولی نمی دانستند از کجا . من فهمیدم . بهشان نشان دادم . آقای عرب دیگر با یک لبخند رضایت و محبت امیز به من نگاه می کرد ……. خارجی ها داشتند موزیک گوش می دادند و چشمهاشان بسته بود . دیگر نمی شد آبی چشم های دخترک را دید . عین دریایی که برود توی غروب . وسط های راه رسیده بودیم . روی گردنه ی حسن آباد یکدفعه یکی از پسرهای عرب جلویش را با دست گرفت پاهاش را پیچید به هم و شروع کرد نق نق . همه با هم عربی حرف زدند . عین وقتی که بخواهند برای چیز مهمی مشورت کنند . بعد آقای عرب زود برگشت طرف من عربی بلغور کرد . اول نمی فهمیدم . بعد به اداهای بچه توجه کردم فهمیدم جیش دارد . چاره ای نبود . ظاهرا این ها هم من را به عنوان مترجم قبول کرده بودند و باید با راننده وارد مذاکره می شدم . گفتم . چاره ای نبود . جیش بچه که حرف حالیش نمی شود . راننده دستی را کشید . یکی از خانم ها بچه را زد زیر بغلش دوید پایین همان جلوی پنجره ها جلوی نگاه همه ، بچه را سرپا گرفت که جیش کند . یکی دیگر از بچه ها رو به پدرش جلویش را گرفت و پاهاش را به هم پیچاند که یعنی جیش دارم . مادرش او را هم برد پایین . خیلی طولی نکشید که صف خانم های عرب داشتند جلوی نگاه مسافران بچه عرب ها را سرپا می گرفتند . پسر خارجی دوربینش را در آورد شروع کرد فیلم برداری کردن . خدا خدا می کردم که لا اقل بفهمند که این ها ایرانی نیستند .
چند کیلومتر نرفته بودیم که راه بندان شد . تصادف بدی شده بود . داشتند جنازه ها را توی کیسه می کردند. عرب ها همه شان چسبیدند به شیشه ها که تماشا کنند . خارجی ها خواب بودند وگر نه حتما دختره خیلی افسرده می شد . چون انها روحیه هایشان با ما فرق دارد . زن عرب داد زد “الله العزیز الحکیم الللللللهم صلی علی ………….” و گروه تواشیبح تکرار کردند . دیگر به صف عوارضی هم که رسیدیم تند تند صلوات می فرستادند . توی راه بندان میدان بهمن هم همینطور . فکر می کردند هر جا ترافیک است حتما تصادف شده چند نفر مرده اند . دیگر رسیده بودیم تهران . پسر خارجی به من اشاره کرد .ر وی کاغذ نوشت هتل . داشتم فکر می کردم که آدرس یک هتل خوب را بدهم که روی کاغذ عکس یک دوش حمام که دارد شر شر آب ازش می آید را نشانم داد و بعد نوشت ساعت ۸ و کنارش عکس هواپیما کشید . فهمیدم امشب پرواز دارد . ولی فقط ۲ ساعت مانده بود و عمرا به هتل نمی رسید . داشتم فکر می کردم که تابلوی”گرمابه عمومی بهناز ” از جلوی نظرم گذشت . خوب چه اشکالی دارد. بهتر از این است که با بوی عرق برود اسپانیا . پیاده که شدیم دستشان را گرفتم صاف رفتیم جلوی گرمابه بهناز . جلوی درش یک عالمه لنگ آویزان بود . یک پیر مرد نشسته بود جلوش . گفتم “حاجی اینا اسپانیایی هستن ” . گفت خوب باشن . این جا که مختلط نیست . بعد اخم کرد . هر کاری کردم راضی نشد . گفتم “به خدا این زنشه ” . ”به فرضم که باشه بازم نمیشه”. کمی سکوت کردم . راست می گفت اصلا از کجا معلوم که این زنش بود . خیلی شبیه هم بودند . شاید هم خواهر برادر بودند . روی کاغذ عکس یک خانم با دامن را کشیدم . عین همین ها که روی توالت زنانه می کشند . بعد رویش یک ضربدر بزرگ کشیدم . طرف منظورم را فهمید . راضی شد که من و خواهرش آنجا منتظرش بمانیم . به خواهرش چیزی گفت . همان موقع فهمیدم که اسمش ریونا است . واقعا به صورتش می آمد . آن صورت ظریف معصوم با آن چشم های آبی و موهای طلایی مثل گندمزار . خلاصه برادرش را با یک لنگ و لیف و شامپو سدر و صابون یک نفره راهی حمام کردیم . کمی که گذشت عطر صابون گلنار با بخارآب پیچید توی فضا بین من و ریونا را یک مه شاعرانه ای فرا گرفت . احساس کردم روی ابرها هستیم . خیلی خوب بود . من به ریونا لبخند می زدم او هم به من . این چشم های آبی دیگر دل من را برده بود . یکباره صدای یک جمعیت زیادی از دور آمد . جیغ و داد . طولی نکشید که آقای عرب و بچه پسرهایش با ساق پاهای سیاه سرازیر شدند توی سالن حمام . نفهمیدم این ها چطور پیدایشان شد . آقای عرب من را که دید انگار دنیا را بهش داده بودند . دوید طرفم . نگاه کردم به ریونا دیدم دارد می خندد . این وسط یکدفعه سر و کله ی برادر ریونا هم پیدا شد . خیلی تمیز و مرتب . گیج شده بودم . نفهمیدم چه شد. آقای عرب آنقدر سرم را برد که نفهمیدم کی پسر اسپانیایی عکس یک گل را روی کاغذ کشید و رفت . نمی دانم . شاید هم ریونا کشیده بود
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۶,۲۱۶ دیدگاه »
۱۰ شهریور ۱۳۸۸ توسط سیب کال

.
هر شب
تمام ستاره ها را می چینم
می گذارم لای روسری حریر
که اگر آمدی
بیندازم سرت
شب سیاه موهایت پر از ستاره شود
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۷۳۱ دیدگاه »
۴ شهریور ۱۳۸۸ توسط سیب کال
ارسال شده در تصویر | ۱۳۲ دیدگاه »
۳۱ مرداد ۱۳۸۸ توسط سیب کال

هر چه می خوانم ، تو را بیشتر نمی شناسم . لطفا تو کمی بیا جلو . قول می دهم اگر دستانت بوی خدا بدهد ، هیچ وقت رهایشان نکنم
ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۵۶ دیدگاه »
۲۳ مرداد ۱۳۸۸ توسط سیب کال
سایه ات کشیده شد روی زمین اتاق . فهمیدم که آمدی . خودم را مچاله کردم پشت در . نفسم را دادم پایین همانجا نگه داشتم . سایه ات کشیده تر شد . حالا من این طرف هستم و تو درست کنارم آن طرف در . ایستادی . تعجب کردی از این که من نیستم . چشمانم را می بندم . صورتت می آید پشت پلک های بسته ام . حواسم نیست . سینه ام می خورد به در و کمی تکان می خورد . صدای قیژ . ولی تو آنقدر خنگ هستی که نمی فهمی . من عاشق همین خنگی تو هستم . جلوتر می آیی . نوک انگشت های لاک زده ی پاهات را می بینم . صورتی . همین حالا باید همه ی آن سکوت را در هم ریخت . می پرم بیرون و تو حضور ناگهانی حجم سایه ای را حس می کنی که . . . حالا دیگر تو را در بر گرفته . یک جیغ تیز و بعد روی زمین اتاق سایه ها یکی شدند . آنقدر یکی که تصور روزی جدا شدنشان هرگز در ذهن کوچک و ساده ی اتاق نمی گنجد .

ارسال شده در نوشته های سیب کال | ۲,۱۲۰ دیدگاه »