ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۱۶ آذر ۱۳۸۸
پیک اول به سلامتی برفی که یخه ولی دل آدم رو گرم می کنه . . به سلامتی برفی که دیشب تو تنهاییم هنوز زمستون نشده بارید و روسفیدم کرد
پیک دوم به سلامتی خونه . به سلامتی پنجره ای که گرمه . به سلامتی خنده ها و دور هم بودنش که یه دنیاست
پیک سوم به سلامتی [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۱۱ آذر ۱۳۸۸
همه جای این شهر جاپای تو
عطر تو را دارد
امشب
مثل ستاره هایش که نیستند
بی حوصله
سردرگم
از هیاهوی شهر فرار می کنم
از تو ،
شاید فراموش شوی
آن جا
که هیچ کس نیست
ساقه های سبز شالیزار هم رقص موهای تو در باد است
/ برای امشب – برای ف . میم /
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۲۳ آبان ۱۳۸۸
تصمیم گرفتم همان موقع از کاشان راه بیفتم . بعضی وقت ها یک فکری می آید توی ذهنم و یک لحظه بعدش تصمیمم را می گیرم . ساعت حدودا ده شب بود . رفتم خروجی شهر . خیلی خلوت بود . چند تا سواری شب رو منتظر مسافر بودند .راننده ها یک گوشه جمع شده [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۱۴ آبان ۱۳۸۸
وقتی گفتی “برای همیشه برو”
به خاطرت
تا جایی که می توانستم دور شدم
…
حالا بعد مدت ها
دوباره روبرویت هستم
پاک یادم رفته بود که زمین گرد است
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۷ آبان ۱۳۸۸
.
یک – دو – سه – چهار
اولین بار خودش را نه . فقط چشم های روشنش را دیدم که رنگ آفتاب بود
هفت – هشت – نه
فکر می کردم دور و برش خیلی شلوغ تر از این است که حرف های من براش جالب باشد
سیزده – چهارده
یکی دوبار که گذشت دیدم چقدر لبخند این دختر چشم [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۳ آبان ۱۳۸۸
فکر می کنیم چیزی که حقیقت دارد فقط اکنون است . یعنی آنچه گذشته دیگر وجود ندارد وآینده هم هنوز وجود ندارد پس گذشته و آینده برای ما جز “هیچ” بزرگی بیش نیست . این گونه زندگی برای ما فقط لحظه ای از زمان است که در آن همه چیز فقط می توانند ساکن باشند [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۲۶ مهر ۱۳۸۸
مثل یک نقطه
زیر این درخت روزهاست منتظرم
که شاید
از شاخه اتفاقی بیفتد
نمی دانم
خدا همه ی سیب ها را برای خودش برداشته
و قانون من
هیچ وقت کشف نخواهد شد
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۱۷ مهر ۱۳۸۸
امروز
برگشتم کمی عقب
تقویم تاریخ را ورق زدم
انگار خودم و ما را ورق زدم
گذشتم از
روزها
حوادث
ورق
ورق
کمر روزها شکست از بس ورق زدم
از بس دروغ
ننگ
ریا
مرض
شستم
شد دیکتاتور و گرفت مرض ورق زدم
آدم ها
نام های بی نشان
لاله های سرخ
از لای صفحه ها خون می چکید ، همه را ورق زدم
شاید امید
روشنی
حتی نشانه ای
دستم خسته شد ، بغضم شکست ، امروز [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
ستاره ای که دوستش دارم خیلی وقت است خاموش شده . امروز توی یک مجله ی معتبر نجوم خواندم . ولی خدا را شکر تاریکی اش هنوز چندین سال نوری با من فاصله دارد…..
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در نوشته های سیب کال در ۲۲ شهریور ۱۳۸۸
تا دیدم فکر کردم
کفش هات را که به شاخه ی درخت آویخته ای
نشانه ای برای من جا گذاشتی
که یعنی از این طرف
نفهمیدم
می خواستی جای پاهایت تمام شوند …
حالا من هر روز
فقط می آیم اینجا
تا گره ی یک جفت کتونی خالی را محکم کنم ..
خواندن کامل ارسال »